تبلیغات
برگی از یک اندیشه

برگی از یک اندیشه

عرفان

شنبه 25 تیر 1390

پیشرفت هر مذهبی بستگی به پیشرفت پیروان آن مذهب دارد. این مطلب را ما به خوبی حس میکنیم و میبینیم که هندوهائی که در نظر مسلمانها - تا همین صد سال پیش - مظهر انحطاط و عقب ماندگی و شرک و گاوپرستی و جهل بودند، هم اکنون راجع به مذهب هندو کتابهائی مینویسند که واقعاً ما را اشباع میکنند، و این کتب قابل مقایسه با کتابهائی نیستند که راجع به اسلام نوشته میشوند. رادها کریشنان راجع به تقدّس گاو یک توجیه فلسفی دارد که ما الان راجع به توحید چنین کتابی نداریم. در حال حاضر متفکرین هندو، راجع به شرک و خدایان بیشمار هند یک جور تلقی و توجیه و تفسیری دارند که در دنیا در حد عالیترین افکار فلسفی قابل طرح است، در صورتی که ما، یک مذهب بسیار مترقی داریم - که اقلاً از لحاظ تاریخی دو هزار سال از مذهب هندوها جلوتر و کاملتر است - ولی چون دست ما افتاده، یک چیز مبتذلی شده است. به هر حال عرفان یک جریان فکری است که از فطرت نوعی انسان سرچشمه گرفته است. مقصود از عرفان در معنی کلی اش، احساس دغدغه درونی بشری در این جهان طبیعی است. به طوری که هر کسی آن دغدغه را ندارد معلوم میشود که هنوز وارد عرصه نوعیت انسان نشده است، فقط دُمش افتاده و موهایش ریخته است. و الاّ امکان ندارد که انسان در زندگی مادی و این جهانی، و در رابطه با این آسمان و این طبیعت احساس اضطراب نداشته باشد. این احساس اضطراب ناشی از کمبودی است که در رابطه او و طبیعت وجود دارد. یعنی به میزانی که انسان، انسان میشود نیازهائی را احساس میکند که دیگر طبیعت نمیتواند آن نیازها را برآورد. چرا؟ چون طبیعت خانه ای است که انسان و گاو، حیوان و نبات همه با هم در آن زندگی میکنند، و این طبیعت بر اساس نیاز حیوان ساخته شده است. انسانی که در این طبیعت به وجود آمده است نیازهائی دارد که طبیعت، یعنی خانه مشترک او و حیوان، نمیتواند آنها را برآورد. از اینجاست که کمبود و احساس بیگانگی با جهان و احساس غربت در این دنیا در وی ایجاد میشود. و این تشنگی و غربت، نیاز و عطش را در او به وجود میآورد. نیاز و عطشی که دو سرچشمه اصلی تجلّی روح عرفانی در بشرند. پس طبیعی است که انسان برای برآوردن نیاز و عطش خود به آنچه که در این جهان نیست بیندیشد و برای برآوردن احتیاجهای متعالی ای که ماورأ مادی است، و هم برای رفتن به آنجاهائی که احساس میکند جای اوست، به فرا سوی طبیعت توجه کند. زیرا انسان به همان اندازه که بیشتر از طبیعت رشد میکند، با طبیعت بیگانه میشود و در نتیجه احساس غربت و تنهائی میکند. و برای جلوگیری از این تنهائی، و برای فرار از این غربت به دنیائی که اینجا نیست، توجه میکند.

شنبه 25 اردیبهشت 1389

و مذهب فعلی ما، نیز قرآن را از شهر و خانه و زندگی و حتی مدارس دینی برده به قبرستان، گذاشته توی طاقچه. که اولاً: این قرآن اصلی و راستی نیست. قرآن حقیقی بار شتر بود که علی نزد عثمان آورد و چون عثمان نپذیرفت، برد و پنهان کرد و گفت هرگز آن را نخواهی دید و دست به دست، نزد ائمه مخفی بود و امام غایب هم آن را با خودش غیب کرد، آنچه هم هست، ما اصلاً نمی فهمیم. فقط مرده ها می فهمند! اینکه "کتاب الله" و اما "عترت"؟ اینها هم که موجوداتی ماوراءالطبیعی اند و از نورند و ذات معصوم الهی فرشته ای دارند و صاحب ولایت تکوینی اند و از جنس ما نیستند که اعمالشان برای ما سرمشق پیروی باشد. امام نیستند، ذاتهای مقدسی هستند که فقط نقششان این است که با محبت و مدح و منقبت و نذر و وقف و زیارت و عزا و دعا دلشان را به دست آوریم تا با نفوذی که در دستگاه خدا دارند، ترازوی عدل او را از کار بیندازند و در دفتر حساب و کتاب او دست ببرند و "سیئات" ما را درستون "حسنات" بنویسند و یک عده پفیوز بنده باب نوکر مآب متملق جبون تبهکار را که، یا عمر را به ذلت و سکوت و تسلیم گذرانده اند و جیره خوار سفرۀ جور بوده اند و بازیچۀ جهل و یا ابزار دست جور و پادو و کارچاق کن جهل و جنایت و همدست عثمان یا کعب یا عبدالرحمن و وارث حقیقی معاویه یا شریح یا شمر و پفیوزی بدتر از قمفوز، با فاطمۀ زهرا محشور کند و با ائمۀ اطهار و در اعلی غرف بهشت هم زانوی اصحاب سیدالشهداء بنشاند و اینجا هم "تقرب" به حاکم هستی و نیل وصال به عشق مقدس آسمانی، باز از طریق مدح و ثنا، گریه و زاری و سب ّ و لعن! و خود را، نه "پیرو" که "سگ" در خانۀ اهل بیت خواندن و برایشان عوعو کردن و به سبک هندی، تا آخرین حد مبالغه در ذلت و خواری و چاپلوسی، اظهار عبودیت و حقارت و زبونی کردن.

من خاک کف پای سگ کوی همانم

کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد!

می بینیم هم ادب و شعر، که عامل تلطیف روح و تکامل احساس است، ما را سگ می پرورد و هم مذهب که بزرگترین عامل کمال انسان و کسب خلق و خوی خدا و جانشینی خداوند در طبیعت!

از کتاب با مخاطبهای آشنا - نامه به پدر

چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389

ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. زندگیم به خاطر تو است، جوانیم به خاطر تو است و بودنم به خاطر تو است. ای آزادی خجسته آزادی خواهم که تو را به تخت بنشانمیا آن که مرا به پیش خود خوانی یا آن که تو را به پیش خود خوانم!  ای آزادی، مرغک پرشکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهایت کنم، کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم، اما...دستهای مرا نیز شکسته اند، زبانم را بریده اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند...وگرنه، مرا با تو سرشته اند، تو را در عمق خویش، در آن صمیمیترین و راستین من خویش می یابم، احساس می کنم، طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم، بوی تو را همواره در فضای خلوت خویش می بویم، آوای زنگدار و دل انگیزت را که به سایش بالهای فرشته ای در دل ستاره ریز آسمان شبهای تابستان کویر می ماند همواره می شنوم، هر صبح با سر انگشتان مهربان خیالم گیسوان زنده و زباندارت را که بیتاب دستهای من اند، به نرمی و محبت شانه می زنم، همه روز را با توام، گام به گام همچون سایه با تو همراهم، هرگز تنهایت نمی گذارم، همه جا، همه وقت تو را در کنارم و مرا در کنارت می بینند، بر سر سفره، آن که در صندلی خالی پهلویت نشسته منم، نمی بینی؟ هستم، چشمهایت را درست بگشای، نه آن چشمها که با آن سلطان را می بینی، متولی را می بینی، با آن چشمهایت که تنها برای دیدن من اند. با آن چشمها که تنها من در تو می بینم... آن که پنهانی لقمه ای در دهانت می نهد منم، آن که ناگهان لیوانی بر لبت می گذارد منم، آن که برایت سیب پوست کنده و کنار دستت ریز کرده است منم، ناگهان سرت را برگردان تا مرا ببینی، پیش از آن که فرصت آن را داشته باشم که بگریزم، غیب شوم....

از کتاب خودسازی انقلابی - آزادی، خجسته آزادی

چهارشنبه 11 فروردین 1389

به نظر من مسئلۀ اساسی این است. راهنمائی و توصیه ای که وجود دارد چیست؟ چه برنامه ای به این بچه میشود داد، که الان در شرائط فعلی داخل یا خارج، بر اساس آن، لااقل یک صیانت فکری - ذاتی برای خودش دست و پا کند؟ اکنون مسئله به قدری حساس شده است که مسئلۀ چه کردن و چه نکردن تابع مسئلۀ فوریتری است که چگونه ماندن است؟ الان باز به اینجا برگشته ایم که چگونه بمانیم؟ چگونه همین جور که هستیم بمانیم؟ برای اینکه خود ماندن، مسلمان و شیعه ماندن، حتی برای آدمهای آگاه و مترقی و روشن، یک مسئولیت و یک ضرورت است، که هر روز به یک جهاد نیاز دارد، و هرگز نمیشود از نسل جدید، از جوانها انتظار داشت که هر روز یک جهاد بکنند. باید یک بستر فکری، یک زمینۀ اعتقادی و یک برنامۀ خودسازی وجود داشته باشد تا این کسی که دلش میخواهد خودش را نگه دارد و از مبتذل شدن و پوچ شدن هراس دارد، بداند چه باید بکند. وی هراس از ابتذال دارد و به این مرحله از خودآگاهی رسیده و واقعاً هم علاقه و دلبستگی اش به ارزشهای اسلامی، هنوز در مرحلۀ عشق است. اما از حالا احساس خطر کرده که مبادا خودش عوض بشود و خانواده اش تغییر پیدا کند. خودش را هر جور باشد با رودربایستی هم که شده نگه میدارد، اما نسل بعدش از دست میرود. سر یک سفره مینشینند، در یک خانه زندگی میکنند اما با هم چهار کلمه حرف ندارند که رد و بدل کنند، زبانشان کم کم از هم دور میشود و احساسشان، دردهاشان، و بعد میبیند که این بچه هنوز در خانۀ اوست و تازه به سن بلوغ رسیده است، اما از درون، کوچکترین رابطۀ خویشاوندی خویشی انسانی با او ندارد. "قوا انفسکم و اهلیکم نارا" الان بیشتر از موقعی که این سخن گفته شده است، دامنه و عمق و سهمگینی و خطر پیدا کرده است: "خودتان را و خانواده تان را از این آتش حفظ کنید". ای کاش پیغمبر میبود و آتشهای امروز را میدید که چگونه به دامن و به درون ما پیچیده اند و هیچ کس هم نیست که قطره ای، آب سردی بر روی این آتش بپاشد، تا لااقل نیروی مقاومت این نسل را بیفزاید و رنج وی را تخفیف دهد.

از کتاب خودسازی انقلابی - چگونه ماندن

پنجشنبه 20 اسفند 1388

از نظر من مذهب اسلام تقسیم نمی شود به مذهب شیعه، سنی، مالکی، حنفی و جعفری و امثال اینها؛ از نظر شخص من مذهب اسلام تقسیم می شود به مذهب منحط منحرف منجمد بسته و اسلام راستین باز مترقی روشنگر. این دو مذهب در اسلام وجود دارد، و مذهب سوم دیگر وجود ندارد. اگر مذهبی حق است، به دلیل این حق است که مترقی است، منطقی است، روشنگر و سازنده است، و اگر مذهبی باطل است، به دلیل این است که طرفداران و پیروان آن مذهب درزندگی این جهانیشان به انحطاط و به ذلت و به جهالت و به فقر و به پستی دچار می شوند.بنابراین، این اسمها، اسم است و اسم ارزشی ندارد. اگر تشیع عبارت است از یک تلقی واقعی از حقیقت نخستین اسلام، و اگر عشق به علی، عبارت است از عشق ورزیدن به آن نهضت واقعی و اساسی اسلام اولیه، بنابراین تشیع باید عبارت باشد از اسلام مترقی روشنگر سازنده ای که به پیروانش عزت می بخشد. اما اگر تشیعی داشتیم که پیروان خودش را در ذلت و در جهل نگه داشته، پس آن اسماً تشیع - و شیعه - است و رسماً عبارت است از منحطترین مذهبی که در اسلام وجود دارد. بنابراین دو مذهب در اسلام وجود دارد. این دو مذهب از کی شروع شده؟ به عقیده من از همان زمان پیغمبر این دو جناح از هم مشخص شده اند. در خود صحنه جنگ، حتی در صحنه بدر - که رهبر پیغمبر است [و جنگ را] فتح کرده اند - می بینیم دو اسلام خودشان را نشان داده اند؛ دو جور فهمیدن اسلام، دو جور تلقی از اسلام در بدر، یعنی سال دوم هجرت پیغمبر اسلام، وجود دارد.اصلاً از آنجا دو نوع بینش، دو نوع فهمیدن اسلام آغاز می شود، بعد از آنجا منشعب می شود و بعد فاصله می گیرد و این فاصله در طول تاریخ به قدری زیاد می شود که تبدیل به دو قطب متضاد متناقض مبارز علیه هم در می آید: یکی اسلام بلال است و یکی اسلام عبدالرحمن بن عوف؛ این دو اسلام در بدر کاملاً خودشان را نشان می دهند. اگر به بدر رفتیم، این دو اسلام را که از آغاز انشعابش در ذهنهای ما وجود دارد و آغاز می شود، معرفی خواهم کرد.

از کتاب میعاد با ابراهیم - تمدن نتیجه منطقی مهاجرت

جمعه 14 اسفند 1388

س : اگر سرمایه اندوزی در اسلام منع شده است، آیا جامعهٔ مسلمان، در چنین زمان که سرمایه های هنگفتی می باید تا کارخانه هایی ساخته شود و برای نیازهای مادی یک نسل فراهم گردد، باید فاقدِ آن باشد و در غیرِ این صورت چگونه باید باشد ؟
ج : اینجا یک اشتباهِ لفظی پیش آمده : مخالفتِ من با سرمایه داری را با مخالفت با سرمایه اشتباه کرده اند. سرمایه در اسلام "خیر" است، "معروف" است، "مغانمِ کثیر" و "فضلِ خدا " است. اینها کلماتی است که معنی سرمایه است؛ اساسِ سرمایه داری، نظامِ قارونی فرعونی است. اینکه روشن است ؟

صحبت اینست که پول دستِ کی باشد. کسی با پول نه تنها مخالف نیست، بلکه خیلی هم موافق هستیم ! این چیزِ عجیبی است : در اسلام نگاه کنید که نان زیربنای نیایش است : " الخبز ما عبد به الرحمان" ( نان چیزی است که به وسیلهٔ آن خداوند عبادت می شود ) ! این بینشی درست ضدِ آن بینشِ مذهبی و عرفانی و صوفیانه است که ما داریم، که باید " اندرون از طعام خالی داریم" تا غرغر کند و خیال کنیم ندای غیبی است !

فقر کفر است و زیربنای معاد، معاش است ( اینها همه روایت است ) تا ( معاش ) دستِ کی باشد. سرمایه داری میگوید دستِ چند نفر باشد. خوب، بقیه چی ؟ بقیه با فقر و کفر و ذلت باید بسازند. ( در حالی که ): " الناس مسلطون علی اموالهم"، نه افراد؛ الناس یعنی مجتمعِ مردم.

س : با توجه به اینکه حتی در یک نظامِ ایده آل، یعنی ایده آلِ عملی، افراد دارای چنان بینشی نیستند که به طورِ دقیق و صحیح مسائل را بررسی کرده و تشخیص دهند. با این وصف برای جلوگیری از تراکمِ ثروتِ افراد چه دستور و راه حلی هست ؟ چون با ادَای فرایضِ اقتصادی مثلِ خمس و زکوة باز هم امکانِ ثروتمند شدنِ فرد و همان تراکمِ ثروت موجود می باشد.

ج : چون نظامی که تا الان متاسفانه در تاریخِ اسلام وجود داشته، نظامِ اسلامی نبوده، ما نمی توانیم یک تصور و قضاوتِ درست از نظامِ مجتمعِ اسلامی به صورتِ ایده آل که ایشان فرمودند داشته باشیم. الان شکلِ اسلامیِ کار چه شکلی است ؟ اینست که من درست بر اساسِ نظامِ مالکیتِ فردی در یک سرمایه داری می روم و با هر شکلی پول در می آورم؛ لیاقت داشتم ! پارسال صد تومان پول داشتم، حالا صد هزار تومان است؛ لیاقت داشتم ! خدا هم برکت داده که این طوری شده !...


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :